تبلیغات
سایت تفریحی برای همه‌ی ایرانیان - سوتی های باحال!
 
سایت تفریحی برای همه‌ی ایرانیان
كپی بدون ذكر منبع بلا مانع نیست(!!!)
درباره وبلاگ


عایا حوصله تان سررفته است وحال هیچ کاری را ندارید؟عایا میخواهید یک دل سیر بخندید؟
خوش اومدید!

مدیر وبلاگ : امیر .الف
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما چه مطالبیو بیشتر تو وبلاگ بذارم؟








سه شنبه 14 شهریور 1391
این سوتیای خودم نیست ولی بخونید بخندید(چیه؟نکنه فکر کردیدخنگم میخوام ازخودم سوتی بدم؟!عمرا!!)
این سوتی مال یکی از دوستامه: یه روز ته کلاس نشسته بودیم داشتیم حرف می زدیم یهو گفت پسر یه شامپو جدید خریدم می زنی به کفت چنان سری می کنههههه!!!!!!!!!!(می خواست بگه میزنی به سرت چنان کفی میکنهههه) 


بچه که بودم کنار جوی در خونمون ایستاده بودم یه کم اونورترم پسر همسایمون ایستاده بود. یکدفعه من پام لیز خوردو افتادم ولی برای اینکه ضایع نشم هی پاشدم و دوباره خودمو انداختم که اون فکر کنه دارم بازی می کنم.


یادمه یه بار یه خانومی گوشیش شارژ تموم کرده بود . گوشیشم نوکیا بود
ما توی یه جمع نشسته بودیم یه دفه این خانوم اومد گفت : بچه ها کسی اینجا شارژر همراه اول ریز نداره؟!
من و بچه ها وقتی اینو شنیدیم دیگه از خنده اشک از چشامون میومد


سلام
عزیزان من یادم به سوتی هایم نیست ولی عمه ام یه سوتی داده که جالبه.
یه روز توشرجی های جنوب عموکوچیکه اومده بود خونه ما خیلی گرمش بود گفت خیلی گرمه. عمه ام در اومدبهش گفت داداش من برو تو کولر.همه جمعیت زدند زیر خنده.


یادش بخیر
سوم راهنمایی بودم تو مدرسه قرائت قران میکردم صدای بدی نداشتم ، گذشت تا یه روز مراسم ملی وسط شهر که همه اهل شهر جمع شده بودن مدرسه ما هم شرکت کرد . وقتی داشتیم به محل مراسم نزدیک میشدیم مربی پرورشیمان امد و گفت باید امروز تو این مراسم قرائت کنی . شوق و ذوق از یه طرف و ترس و دلهره از طرف دیگر تماتم وجودم را گرفته بود و…. جایگاه مراسم وسط یه میدان و خود میدان هم به شکل تپه مانند جوری که از بلندای ان همه جمعیت به چشم میخورد . مجری برنامه اسم منو خواند و دعوت کرد به جایگاه برم ، از محجری که دور میدان بالا رفتم و از تپه سبز میدان بالا رفته تا نزدیک جایگاه رسیدم اما چشمتون روز بد نبینه یه لحظه حول شدم واهام پیچ خورد و تا کنار محجر غلطیدم و تنها چیزی که به گوشم میخورد صدای قهقه ملت بود و از ان به بعد دیگه تو مراسمات قرائت نکردم

 

سلام دوستان
جاتون خالی باشوهرم رفتم بیرون رو در مغازه نوشته بود تعویض کهنه با نو همچین با تعجب به شوهرم گفتم نگاه کن نوشته تعویض کهنه  بانو!تادلتون بخواد بهم خندید


من یه روز رفتم خونه ی دوستم بهش درس بدم وقتی درس دادن تموم شد داشتم میرفتم مادر دوستم گفت به مادرت سلام برسون من گفتم خواهش میکنم از خجالت مردم.


یه بار داشتم بایکی از همکارای مهم مامانم تلفنی حرف میزدم اخر سر گفتم از دیدنتون خوشحال شدم


یه بار میخاستم زنگ بزنم قسمت تعاون اداره زنگ زدم تلفن چی خواستم بگم وصل کنید بخش تعاون سوتی دادم گفتم:
منو بخش کنید وصل تعاون


یه بار یکی از فامیلامون زنگ زده بود خونمون بعد از احوال پرسی بامن گفت مامانت هست؟منم درجا گفتم مرسی گوشی دلم میخواست دیواره گاز بگیرم………


دخترم ۴ سالشه سر غذا لیموترش آورده بودم که بخوریم هی شلوغ کرد و گفت من می خوام بخورم بهش گفتم خوب بگیر و بخور بعد که خورد دید خیلی ترشه ازش گرفتم خودم خوردم بعد همین طوری به من نیگا نیگا کرد و گفت تو نترشیدی


یه روز عمم از کربلا اومده بود بهش گفتم رفتی حرم امام زمان؟ گفت اره رفتم جات خالی اینقدر گریه کردم

 بنده اونقدر سوتی دادم که خدا میدونه. یه روز رفته بودم به اداره که یک پاکت به مسئول یکی از بخشها بدم به اداره که رسیدم با خودم فکر کردم پاکت رو به رئیس اداره بدم وارد اداره شدم و سراغ اتاق رئیس رو گرفتم بعد از در زدن وارد اتاق شدم و سلام کردم و به آقای رئیس گفتم که پاکتی برای شما آوردم رئیس اداره دستش رو دراز کرد که پاکت رو بگیره و من هم به بخیال اینکه می خواد دست بده دستش رو گرفتم و محکم فشار دادم آقای رئیس با صدای بلند گفت: آقاجان دستمو ول کن . تازه فهمیدم که آقای رئیس می خواسته پاکت رو از من بگیره.


یادمه تازه رانندگی یاد گرفته بودم اومدم ماشین رو بزنم توی کوچه بغل کوچه یک تیر برق بود که بغل ماشین گرفت به تیر برق
بعد ماشینو زدم توی کوچه و از ترس بابا نصف شب بیدار شدم به صورت خاموش ماشین رو هل دادم بیرون بعد دوباره ماشینو از اونور زدم توی کوچه به طوری که بغلش که داغون شده بود اونور باشه
صبح زود با صدای بابام از خواب بیدار شدم که داشت سر و صدا میکرد
منم گفتم نمیدونم
شاید یکی بهتون زده و خدتون خبر ندارین
بعد بابام گوشم رو گرفت و برد بیرون و روی تیر برق رنگ اضافی ماشین رو نشونم داد
این بزرگترین سوتی عمرم بود


یه روز رفتم سوپر مارکت ۱ دختر خشکل دیدم زبونم وای نستاد گفتم خشکلو  حالت خوبه جواب نداد رف عصری رفتیم خونه دیدیم همون دختره تو خونه ما میگه خوبی اقا سینا تازه فهمیدم اینا مهمون ما هستن از شهرستان اومدن


با مامانم رفته بودم عکاسی داشتیم برمیگشتیم در شیشه ای عکاسی اینقد تمیز بود بود که فکر کردم هیچی جلوم نیستو صاف خوردم تو در


یه روز تو دهنم افتاد بود که دیگه سوتی ندم بعد به رفیقم گفتم بیا دیگه سوتی ندیم گفت از کی گفتم از هر کی


یه بار امتحان زیست داشتم و اصلا هم لای کتابو باز نکرده بود بخاطر همین تو زنگ تفریح داشتم تندتند از روی کتاب میخوندم که یه سوتی باحال دادم که اونم این بود:متن این بود که قلب تلمبه ایست که…. ولی من خوندم قلب قلمبه ایست که!!!!سریع و بلند خونده بودم که یهو دیدم همه با اون استرسی که داشتن زدن زیر خنده…منم بعد از چند دقیقه تجزیه تحلیل تازه فهمیدم چیشده و از هرچی تلمبه و قلمبه بدم اومد!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 تیر 1396 05:49 ب.ظ
Hi my family member! I wish to say that this post is awesome,
nice written and come with almost all vital infos.
I'd like to peer more posts like this.
یکشنبه 27 فروردین 1396 08:03 ق.ظ
Thank you, I have just been looking for information about this topic for a long time and yours is the greatest I've
discovered so far. However, what in regards to the conclusion? Are you positive in regards to the supply?
دوشنبه 12 اسفند 1392 09:57 ب.ظ
خیلی توپ بود ولی ای کاش بیشتر میشد
دوشنبه 12 اسفند 1392 09:56 ب.ظ
ممنون جیگر
یکشنبه 15 بهمن 1391 02:21 ب.ظ
یه سوتی از مامانم براتون تعریف کنم برید فضا یه ر وز مامان و دختر عمم رفته بودن سبزی بخرن وقتی سبزی می خرن مامانم یادش می افته تره نگرفته هل میشه رو می کنه به مرده میگه تره اقا یه ذره حاجی بزار روش این توپ ترین سوتی مامانم بود که همه مرده بودیم از خنده
یکشنبه 15 بهمن 1391 02:19 ب.ظ
یه سوتی از مامانم براتون تعریف کنم برید فضا یه وز مامان و دختر عمم رفته بودن سبزی بخرن وقتی سبزی می خرن مامانم یادش می افته تره نگرفته ها میشه رو می کنه به مرده میگه تره اقا یه ذره حاجی بزار روش این توپ ترین سوتی مامانم بود که همه مرده بودیم از خنده
سه شنبه 10 بهمن 1391 12:43 ب.ظ
خیلی جالب وقشنگ بوددددددددددددد
مخصوصا اون پونزدهمیش
پنجشنبه 25 آبان 1391 10:25 ب.ظ
kheyli bahal bood
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه